کوچک که بودم، کفشدوزک ها را کف ِ دستم می گذاشتم و و زُل میزدم بهشان و وقتی از انگشت هایم
بالا می رفتند، دستم را رو به آسمان می گرفتم و تند و تند می گفتم : کفشدوزکم اگه به آرزوم میرسم
پرواز کن، اگه نمیرسم پرواز نکن ... و هیچ آرزویی به ذهنم نمیرسید، فقط تند و تند می گفتم : آرزوم، آرزوم !
و کفشدوزک که هوا را لمس می کرد پرواز می کرد و گم میشد، بعد از اینکه کفشدوزکم می رفت تازه یادم
می آمد که چرا ف
برچسب: سکانس,کفشدوزک,هایی,آرزو,برند,
نویسنده: لیلا رستمیان
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 2:31